استیصال. برای این کلمه در فارسی چه لغتی داریم؟ شاید درماندگی، اما این لغت در خود نوعی یاس، پذیرش و دست روی دست گذاشتن دارد که استیصال ندارد، استیصال پر از خشم است، خشمی شبیه خشم مردم سوریه که با هیچ گلولهای خاموش نمیشود.
دلم میخواست این یادداشت را خطاب به کسی مینوشتم، به چه کسی اما؟ آدمهای خیلی خیلی مهم و خیلی مهم و حتا مهم نظام کارهای مهمتری دارند، آقای دکتر اکبری نماینده شهر که مستخدمینش هراز چندگاهی پارچه بزرگی دور میدانهای شهر میچسبانند و از او به خاطر احیای صنعت نساجی و احقاق حقوق کارگران قدردانی میکنند و برای اینکه به وظایفش عمل کرده است با الفاظی مثل قهرمان و دلاور خطابش میکنند و رایدهندگان را قرین منت میکنند، چطور است؟ حالا من به راست و دروغ این تشکرها کاری ندارم که خود پیداست از زانوی او. آیا می توانم این یادداشت را خطاب به همان مرد چارشانهای که ریش انبوه داشت و بیهیچ شرمی فیلمبرداری میکرد از کارگرانی که آمده بودند برای اینکه بگویند حقشان را باید از که طلب کنند، و تنها شعاری که میدادند "یا علی" بود؟ جراتش را ندارم، از کجا معلوم حرف زدن با او اقدام علیه امنیت ملی نباشد.
هر بار که به این ترس فکر میکنم این روایت نبوی کتابهای درسیمان در ذهنم تکرار میشود:
پاک و آراسته نیست امتی که در آن، زیردست نتواند بدون لکنت زبان حق خود را از قوی دست بستاند
میخواستم چه بنویسم حالا؟
ماجرا همین است اصلا، آنقدر به این فکر میکنم که خطاب به چه کسی بگویم و آنقدر هیچ گوشی شنوا نیست که حرف یادم میرود و باقی میماند دردی، که بزرگ هم شدم یادم نرفت.
پینوشت: دلم میخواهد کاری بکنم، کاری جز نوشتن و خواندن. کاری جز امیدوار ماندن.
No comments:
Post a Comment