Friday, June 24, 2011

ما صبور بودیم





چرا نامش را فاش نمی‌کنید
هراس دارید
پس از فاش شدن نامش
جمعه در حریق بی‌پایان بسوزد
چرا شکوفه‌های گیلاس را بر درختان
شماره نمی‌کنید
که ما طول و عرض بهار را بدانیم
لختی سرما آمده بود
که اعلام زمستان کند
ما صبور بودیم
اما شما هم نام واقعی زمستان را بر ما فاش
نکردید
می‌گریست
از اندوه و از ناامیدی نبود
در هراس بود که پاییز و تابستان سپری شود
اما شما هنوز شهادت به زمستان بدهید که این
فصل زمستان است
ما چگونه توانستیم در این ناباوری قدم
بزنیم و چاشت کنیم
چشمان و لبخند تو هم دیگر مدد و یار نبود، گمان نیستی بود
و پرنده‌ای که در سرما می‌مرد
چه روز بی‌خبری بود
که فقط ما چای گرم را رها کردیم
سراسیمه به کوچه رفتیم.

احمدرضا احمدی: چای در غروب جمعه روی میز سرد می شود

Monday, June 20, 2011

قلعه فرشته





این قلعه که به قلعه ملک بهمن هم معروف است، در روستای شاهاندشت قرار دارد و یکی از قلعه‌های محل حکومت پادشاهان پادوسبانی بوده است.  آل پادوسپان بیش از نهصد سال در غرب مازندران حکومت کردند، گویا پس از دودمان آفتاب در ژاپن سلسه پادوسبانی بیشترین مدت حکومت را داشته است که سرانجام در سال 1005 یا 1006 قمری به دست شاه عباس صفوی سرنگون شدند.  قلعه ملک بهمن که به ملک قلاع نیز معروف است از بلندترین قلعه های کوهستانی البرز و جزو آثار ملی ثبت شده ایران می‌باشد.  این قلعه در روستای شاهاندشت، در 96 کیلومتری جاده هزار قرار گرفته است و برای رسیدن به آن باید از کوچه باغهای زیبای روستا گذشت، گیلاس و آلبالو خورد، از یکی از بلندترین آبشارهای مازندران با حدود 50 متر ارتفاع عبور کرد تا به آن رسید.  مسیر تا‌ آبشار چندان دشوار نیست ولی رسیدن به قلعه هنوز هم کار هر کسی نیست. 
عده‌ای معتقدند قلعه قبل از حکومت پادشاهان پادوسبانی ساخته شده بود و ساخت آن را به بهمن پسر اسفندیار پسر گشتاسب پادشاه کیانی نسبت می‌دهند.  از آنجایی که لقب بهمن، دراز دست بوده است او را با اردشیر هخامنشی یکی دانسته‌اند. و قلعه را متعلق به دوران هخامنشی می‌دانند گروهی هم هستند که زمان ساخت قلعه را به قبل از ورود آریایی‌ها به ایران نسبت می‌دهند.  از آنجایی که کاوششهای باستان شناسی در قلعه انجام نشده حقیقت ماجرا معلوم نیست.  اما بقایای یک آتشکده در قلعه نشان می‌دهد ساخت آن قطعاً  به دوره قبل از اسلام برمی گردد.

Saturday, June 11, 2011

Thursday, June 9, 2011

دریچه

 

از ایران که خارج می شوی به سوی جهان مترقی، اولین واکنش تو حسرت است، و زمان که  بر می گردی اولین حس تو خشم.
تو بخش کوچکی از جهانی را دیده ای که انسانی است، کمتر کسی تفتیش عقاید می شود یا کمتر کسی به خود اجازه می دهد به خاطر نوع پوشش زنی به او تجاوز کند، نقاشی ها از روی دیوار پاک و اسبها ربوده نمی شوند
تو سرزمینی را دیده ای که معیار مسلمانی در آن موی زنها نیست، توسرزمینی را دیده ای که پشت مردم فلسطین ایستاده و مرزهایش را باز کرده است به روی مسلمانان پناهجوی سوری، کسانی که در کشور پرمدعای مسلمان تو حتا بودن شان انکار می شود
این خشم سنگین است و مرا تا اعماق هاویه پایین می کشد، و این آتشی که افتاده به نیستان جانم باید از همین باشد، من خسته شده ام از حرف مفت زدن، از تکرار حرفهای تکراری برای آدمهایی که همه اینها را بهتر از من می دانند برای آدمهایی که انقدر مثل منند که وقتی با آنها حرف می زنم انگار مونولوگ می گویم، من گفتگو می خواهم نه درد دل، گفتگویی که کاری پبش ببرد امید بیافریند و به من حس بودنی مفید بدهد...
در واقع نمی دانم این یادداشت را چطور جمع کنم، می گذارم همین طور معلق بماند مثل خودم.

Tuesday, June 7, 2011

استانبول





تو که می‌گذاری گیسو به باد دهم و دامن به پا کنم و چشمهای پاک داری
تو را با دخترها و پسرهای لب بر لبت، با مرغهای دریایی ات، یا گنبد‌ها، با آواز موذن در حوالی نیمه شب ات، با عطر راکی، با سنگفرشهایت، با دریایی که از پس کوچه‌ها سرک می‌کشد، به خدا می‌سپارم تا دیداری دیگر