چرا نامش را فاش نمیکنید
هراس دارید
پس از فاش شدن نامش
جمعه در حریق بیپایان بسوزد
چرا شکوفههای گیلاس را بر درختان
شماره نمیکنید
که ما طول و عرض بهار را بدانیم
لختی سرما آمده بود
که اعلام زمستان کند
ما صبور بودیم
اما شما هم نام واقعی زمستان را بر ما فاش
نکردید
میگریست
از اندوه و از ناامیدی نبود
در هراس بود که پاییز و تابستان سپری شود
اما شما هنوز شهادت به زمستان بدهید که این
فصل زمستان است
ما چگونه توانستیم در این ناباوری قدم
بزنیم و چاشت کنیم
چشمان و لبخند تو هم دیگر مدد و یار نبود، گمان نیستی بود
و پرندهای که در سرما میمرد
چه روز بیخبری بود
که فقط ما چای گرم را رها کردیم
سراسیمه به کوچه رفتیم.
احمدرضا احمدی: چای در غروب جمعه روی میز سرد می شود