از ایران که خارج می شوی به سوی جهان مترقی، اولین واکنش تو حسرت است، و زمان که بر می گردی اولین حس تو خشم.
تو بخش کوچکی از جهانی را دیده ای که انسانی است، کمتر کسی تفتیش عقاید می شود یا کمتر کسی به خود اجازه می دهد به خاطر نوع پوشش زنی به او تجاوز کند، نقاشی ها از روی دیوار پاک و اسبها ربوده نمی شوند
تو سرزمینی را دیده ای که معیار مسلمانی در آن موی زنها نیست، توسرزمینی را دیده ای که پشت مردم فلسطین ایستاده و مرزهایش را باز کرده است به روی مسلمانان پناهجوی سوری، کسانی که در کشور پرمدعای مسلمان تو حتا بودن شان انکار می شود
این خشم سنگین است و مرا تا اعماق هاویه پایین می کشد، و این آتشی که افتاده به نیستان جانم باید از همین باشد، من خسته شده ام از حرف مفت زدن، از تکرار حرفهای تکراری برای آدمهایی که همه اینها را بهتر از من می دانند برای آدمهایی که انقدر مثل منند که وقتی با آنها حرف می زنم انگار مونولوگ می گویم، من گفتگو می خواهم نه درد دل، گفتگویی که کاری پبش ببرد امید بیافریند و به من حس بودنی مفید بدهد...
در واقع نمی دانم این یادداشت را چطور جمع کنم، می گذارم همین طور معلق بماند مثل خودم.
No comments:
Post a Comment