از بندرها در باران
ترانهای دارم
ابری تاریک نمیبارد
و چشماندازی نیست
از اسبها در چمنزار
ترانهای دارم
صبح طلوع نمیکند و
یالها پیدا نیست
از کلبهای به فلق
ترانهای دارم
شب راه می بندد و
چراغی نیست
از آمدنت در شبی سرد
ترانهای دارم
هجران را پایانی نیست
عزیز ترسه
No comments:
Post a Comment